سيف بن محمد سيفى هروى

122

پيراسته تاريخنامه هرات ( فارسى )

هردو فريق بدين طريق باهم حرب كردند . روز پنجم بوجاى بنفسه پياده گشت و بر موافقت و متابعت او همه پياده گشتند و به يك حمله تا شط خندق رسيد [ ند ] . جمال الدين محمد سام با هزار مرد جانباز از هروى و غورى و سجزى و خلج از دروازهء عراق بدر رفت و به حملهء اول ايشان را مقدار يك تير پرتاب پس نشاند . و هفت هشت كرت دو سپاه برهم حمله كردند و در هر حمله قرب دويست مرد كشته و مجروح گشت . و در اين حرب دليران غورى ملك قطب الدين تولك را بگرفتند . بوجاى خايب و مغموم بازگشت . [ 521 ] گفت : تدبيرى مىبايد انديشيد كه ضررى به ملك قطب الدين تولك نرسد . امرا گفتند كه مصلحت در آن است كه تولكيان نامه پيش جمال الدين محمد سام فرستند و باز نمايند كه ما را به ستم و زور به چريك آورده‌اند . [ 522 ] اگر ملك ما را به زر باز مىفروشد ، خريداريم و اگر مىگويد كه با بوجاى تخلّف كنيد ، در اين فرموده نيز به آهستگى شروع كنيم . چون نامه به جمال الدين محمد سام رسيد ، در جواب نوشت كه من با ملك قطب الدين كينه در دل ندارم . اگر راست مىگوييد ، با بوجاى تخلف كنيد و چند سر اسب برانيد و به هرات آوريد و الّا كه اين امر ميسر نگردد ، مبلغ ده هزار دينار نقد و پانصد خروار غلّه و پانصد گوسفند و سى سر اسب و سى نفر برده بفرستيد . چون مكتوب به تولكيان رسيد ، بوجاى بخواند و گفت كه تدبير اين چيست ؟ امرا گفتند كه حاليا خروار چند آرد و گوسفند چند ببايد فرستاد تا زبان‌بندى باشد . روز ديگر تولكيان سى خروار آرد و سى گوسفند و پنجاه من دوشاب و دو خروار ميوهء تر و پنج من شير خشت و دوباره كمان بر شط جوى انجير جمع كردند و نيم‌شب را به شهر درآوردند و گفتند كه بوجاييان خبر ندارند . حاليا اين به اسم آش بار محقرى آورده‌ايم . چون از اين حكايت پنج روز بگذشت ، بوجاى [ 523 ] نامه‌اى نوشت ، به خط يد خود به شاه اسمعيل سجزى كه چند روز شد كه به ما پيغام كرده ، كه جمال الدين محمد سام را بخواهم كوفت . و از اين‌گونه سخن چند تهمت‌آميز بنوشت و يكى را از هرويان كه در بند داشت ، پيش خواند و گفت : اى تاژيك هروى ، تو را به قتل خواستم رساند ، امّا به جهت جان درازى پادشاه ، تو را ببخشيدم . مىبايد هم امروز به اسم آنكه من از بند گريخته‌ام به شهر روى و اين نامه را بر در وثاق شاه اسمعيل بيندازى و نامهء ديگر نوشت از زبان جماعت هرويان كه پيش او ملازم بودند ، كه جمال الدين محمد سام بداند كه شاه اسمعيل دل با بوجاى دارد و اين نامه را بر تيرى بستند و به سوى شهر انداخت [ ند ] . شخصى موسى نام آن تير را بيافت و پيش جمال الدين